|
یکی به نعل یکی به میخ
|
||
هفته گذشته با دوستان روزنامهنگار سفري داشتيم به بندر تركمن. همسفرانمان در وبلاگهايشان در مورد اين سفر نوشتند و به يكي از مهيج ترين بخش هاي آن يعني بازديد از قبرستان آ.ل.ت.ه.ا پرداختند. من اما ترجيح دادم تجربه شخصی ام را از اين سير و سياحت بنويسم. جداي از اينكه بعد از كلي فشار كاري و خستگي، اين سفر با ويژگيهاي خاصي كه داشت تماما روحيه منو عوض كرد و انرژي دوباره بهم داد، ديدن همكاران قديميام خاطرات فعاليت در اعتماد و كارگزارن رو برام زنده كرد. بعد از اون روزها جريدهاي متولد نشد كه بتوانم در كنار اين دوستان باشم و جبرا در يك سايت علمي مشغول به كار شدم. اون وقتا خبرنگار بودم و الان سردبير. اما آن كجا و اين كجا.
همسفرهايم من رو ياد استاد همه علوم و فنون و دروس انداختند. بچه ها بوي جردن و کوچه هشتم خيابان خواجه عبدالله رو ميدادن. همون جاهايي كه سجادمثلث و مربع ائتلاف و شكاف نيروهاي سياسي رو تیتر مي کرد و مهدي با همكار نازنينش رامين در کار رصد فضاي بين المللي بود. مرجان گزارش استانها رو مينوشت و بهروز اخبار آسيبها و فشارهاي اجتماعي رو منتشر ميكرد. نسترن نميگذاشت جاي ورزش در صفحات روزنامه خالي باشد، كيوان همه تلاش خود را ميكرد تا مصاحبههايش بدون حذف چاپ شوند و من هم در كنارشان از دولت سالاري ايدئولوژيك و روزگار بد حوزه عمومي مينوشتم.
بگذريم. تو اين سفر براي بچهها از دنياي love كلي خاطره تعريف كردم كه باور نكردند اما من به وظيفهام عمل كردم و تعريف كردم. از ما گفتن بود. در این دو روز و سه شبی که با هم زندگی کردیم چیزای جدیدی یاد گرفتم. از مهندس رضا یاد گرفتم که چطور میشه در حالت نشسته و میون این همه سرو صدا خوابید. از مهدی یاد گرفتم وقتی بازی میکنم آسون تر یار خودمو تشخیص بدم و از نسترن و هلیا هم یاد گرفتم كه در يك چشم بهم زدن میشه موقعیت خاطره ساز خلق کرد. سجاد باعث شد کمی بیشتر با مفهوم بیطرفی آشنا بشم و مرجان نشون داد که هم میشه روزنامه نگار بود هم عکاس و هم مدیر تور. خلاصه با اين دوستان نيك سيرت و ليبرال منش، اساسي بهمون خوش گذشت.
روايت دوستان از اين سفر:
سجاد سالك(کشف شراره در مسیر بندر)
بهروز صمد بيگي(از سردار زارعي تا قبرستان آ.ل.ت.ه.ا)
نسترن(فقط يك پاراگراف از سفر نوشته)
ساسان آقايي(همه آ.ل.ت.ه.ا.ي. يك سفر)
رضا نادم(همسفران شیرین)
مینا جوکار(اصرار برای رسیدن به آرزوی دیرینه)
عكس:مرجان حاجي رحيمي
يكي از عوامل مشكلات فرهنگي ما اينه كه ميخوان همه رو شبيه همديگه كنن. خودمونم بدمون نمياد. بيشتر وقتا از ضربالمثل گر خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو استفاده كنيم. براي ما اهميت دارد كه خودمون را موافق ديگران نشان دهيم و تظاهر كنيم و در هيچ راهي تنها نمانيم .
زماني كه در برابر جمعي در جامعه يا محيط كار قرار مي گيريم سعي مي كنيم رفتار يا سخني نگوييم كه آنان برنتابند.
حقيقت آن است كه اگر به اطرافيان خود نگاه كنيم اين ويژگي را بيشتر مشاهده مي كنيم . در گروه همسالان و يا در ميان همكاران اغلب افراد سعي مي كنند نظرات يكديگر را تاييد كنند و رفتاري نكنند كه ديگران آن را مورد سرزنش و نكوهش قرار دهند.
اين مساله بويژه در بين افرادي كه از سطح اطلاعات و آگاهي كمتري برخوردارند بيشتر مشاهده مي شود. در گذشته همبستگي افراد مبتني بر تشابهات افراد بود يعني همان همرنگي با جماعت، در حالي كه امروزه همبستگي برمبناي تمايزات موجود بين افراد جامعه شكل مي گيرد. اين رو جامعه شناسان بهش معتقدند.
هر فرد در اجتماعات نوين بايستي داراي شخصيت مستقل و تفكر مستقل باشد. ديگر تنها شباهت ها نيستند كه هنجارها را مي سازند بلكه تفاوت ها نيز سهم عمده در اين مقوله پيدا كرده اند.
نيازي نيست ، انسان ها حتما مثل هم فكركنند و مانند هم عمل كنند. تفاوت ها در تفكر، طرز عمل و حتي نوع لباس پوشيدن افراد است كه هنجارهاي جوامع جديد را مي سازند.
بنابراين نيازي نيست تظاهر به همرنگي و همفكري با جماعت كنيم بلكه مي توانيم با خلاقيت و استعدادهاي فردي خود شخصيت مستقلي را داشته باشيم .
واقعيت جامعه امروز ما اما چيز ديگري است. ميخواهند به هر ترتيبي شده ما رو شبيه هم كنند. ميخواهند خلاقيت فردي را از ما بگيرند. فرديت و تفكر ما رو تحقير ميكنند. عكس زير هم نگاه كنيد بد نيست.
البته منظورم از این عکس این نیست که مدیر هتل کار نادرستی انجام داده اما................
چند روز پيش يكي از دوستام بهم گفت شنيدي پارسال از پله هاي دانشكده يكي پرت شد پايين و حسابي كمرش آسيب ديد. گفتم نه، چون من در اون زمان مرخصي تحصيلي گرفته بودم و از دانشكدمون خبري نداشتم. اما خيلي حالم گرفته شد از شنيدن اين ماجرا. اين اتفاق رو تو محل كار براي يكي از همكارام كه اونم با ما هم دانشكدهاي بود تعريف كردم. ولي اون بجاي اينكه متاثر بشه يا لااقل بي تفاوت باشه بهم گفت: به جهنم كه افتاده پايين. حتمآ كفش درست حسابي نپوشيده بوده. دانشگاه كه جاي كفش پاشنه بلند نيست.من فقط به كاراي خودم فكر ميكنم ، كار ندارم كي مي افته زمين، كي ازدواج مي كنه، كي طلاق مي گیره، كي مي ميره، اصلآ ديگران واسم مهم نيستن!
جا خوردم از اين جملاتش. آخه مثلآ اين دوستمون به ظاهر آدم مذهبي بود. ايضآ از اون آدماي ضد امپرياليسم كه معتقده آمريكاي جهانخوار كل هم و غمش گرفتن دين و معنويت از ملت ايرانه. اون وقت خودش نسبت به اتفاقي كه براي همكلاسيش افتاده تا اين اندازه بي تفاوته. البته اي كاش فقط بي تفاوت بود. بار ديگه بهم ثابت شد كه ظاهر مذهبي آدما به معناي پاكي و معنوي بودنشون نيست.
رفتم تو اتاق خودم. يكي از همكارام كه بيشتر به هم نزديكيم و روحياتمون به هم شبيه اومد داخل، قضيه رو براش تعريف كردم و عكس العمل اون يكي همكارمونو توضيح دادم. اونم اين بيت رو از سيد حسن حسيني برام خوند:
براي عاطفهاي كه در دل ما مرده است
رحم الله من يقرا الفاتحه مع الصلوات
امروز اسير همان چيزي شده ايم كه هميشه مردم را بخاطرش سرزنش كرده اند. "كيش شخصيت". اينكه حتمآ يك نفر بايستي جلوي صف بايستد و مابقي افراد در نقش پياده نظام بدنبالش راه بي افتند. 
خبر بازنشستگي سياسي خاتمي از همين رو مورد استقبال محافظه كاران قرار گرفت. چرا كه تصور اين است كه اصلاح طلباني كه ادعاي تعهد به مدنيت و مدرنيت دارند، همچنان دچار درد شخص محوري اند و وقتي فردي چون خاتمي نباشد اصلاح طلبي هم در كار نيست. اما اگر خاتمي نباشد ،اصلاح طلبان بايد بساطشان را برچينند؟!
اكنون كه چندي به انتخابات رياست جمهوري باقيست، عملكرد دولت نهم ضعيف بوده و نارضايتي از عمل نشدن به وعده ها فزوني يافته نوبت اصلاح طلبان است كه با كوله بار تجربه سال هاي قدرت و دور از قدرتشان مجددآ به فكر بازگشت باشند. راه اين بازگشت اما تنها تكيه بر محبوبيت يك شخص نيست. راه بازگشت سيراب كردن مردم ازانديشه و تفكر است. چگونه مي توان ليوان آب را از تشنه اي گرفت و جايگزينش شربت گوارايي بدستش نداد.
واقعيت اين است كه شربت گواراي اصلاحات هنوز آماده نيست. در فضايي كه محافظه كاران تفكرات ماورايي را نشر مي دهند كه بي شك در بلند مدت به مذاق مردم خوش نخواهد آمد، اين متفكران جبهه اصلاحات اند كه مي توانند پاسخ درخوري براي نيازهاي جامعه داشته باشند.
خاتمي در انتخابات چه بيايد و چه نيايد بدنه اصلاحات نيازمند تئوري سازيست. اصلاحات اگر تبيين نشود هر كسي ميتواند از جرگه اصلاح طلبان بشمار آيد. محبوبيت خاتمي را چه سود اگر پس از رئيس جمهور شدن برنامه اجرايي براي پيشبرد اهداف اصلاحات وجود نداشته باشد. اگر نظريات براي مردم اقناع كننده باشد اصلاح طلبان مي توانند اميدوار به پشتوانه مردمي براي تغيير وضع موجود باشند. تئوري سازي و نشرش در جامعه مقدمه اي براي احياي دوباره اصلاحات و تضميني است براي محقق شدن فشار از پايين. تئوري سازي در بدنه و فشار از پايين پيشنهادي است عملي اگر به فكر باشيم.
ميدونم وبلاگ جاي بالا منبر رفتن و حكم دادن نيست اما خب، دغدغه بود ديگه بايد ميگفتم. شايدم جور ديگه اي بايد مينوشتم.
ميگن آدمهايي كه ميخوان دنياي جديدي رو براي خودشون بسازند اگر آرمانهاي زندگي نيك رو ياد نگرفته باشن، از اونجايي كه جهان ديگه اي به جز جهاني رو كه قبلآ توش زندگي مي كردند رو نمي شناسند، از ساختن دنياي جديد ناتوانند و فقط جهان قبلي خودشون رو باز توليد ميكنند.
فردا صبح سال تحويله. معمولش اينجوريكه تو اين زمان يه ذره بايد به گذشته و آيندمون فكر كنيم. جوه سال تحويله ديگه. امسال تجربه هاي خوب و بد زيادي داشتم. بهترين تجربه كاريم تو روزنامه كارگزاران بود. از مهدي و سجاد خيلي چيزا ياد گرفتم كه ازشون تشكر مي كنم. همچنين بايد بگم كه خاطرات زيادي هم از دبير سرويس سخت گيرمون دارم كه انصافآ تك بود. آخر سال هم درگير انتخابات بودم كه بازم باعث شد خيي چيزا رو از نزديك لمس كنم. بقيه تجربه ها هم گفتن نداره شايدم فرصت گفتنش نيست. ولي بيشترش واسم خوشايند بود.
فردا سال نو ميشه، فصل عوض ميشه، نوع لباس پوشيدنمون عوض ميشه و خيلي چيزهاي ديگه هم هست كه تغيير مي كنه. ما هم هميشه تو زمان سال تحويل تصميم ميگيريم و دعا ميكنيم كه امسال رو موفق باشيم و عادت هاي ناخوشايندمون رو ترك كنيم تا رفتارهاي ديگه اي جاشونو بگيره. اما نوروز كه تموم شد و افتاديم تو كارهاي روزمره بازم روز از نو روزي از نو. اين شايد به خاطر همون چيزي باشه كه ابتداي اين پست براتون نوشتم. يعني شايد بايد اول بفهميم كه زندگي خوب يعني چي.
حافظ رو بردار،حالا چشماتو ببند و نيت كن....
آرزو ميكنم كه زندگي نيك رو درك كنيم.

|
|